|
| نامه ای از ایران این صدای یک دختر ایرانی است. دختری که این روزها چیزهای جدیدی در درونش رشد کرده و دارد از یک کرم کوچک، بی خیال و فارغ از دنیا به پروانه ای بدل می شود. روزهای سختی را دارم. نه فکر نکنید به زندان رفته ام و یا شکنجه شده ام. روزهای سختی دارم چون من واقعی و درونی من در حال جنگیدن با من بیرونی من است.
| کتاب خانواده و اعتیاد منتشر شد "کتاب حاضر، اعلام خطری در برابر بی توجهی مسئولین نسبت به افراد غیر آلوده در خانواده هایی است که در آن معتادی زندگی می کند." (یاداشت شهلا لاهیجی، مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان تهران، که علاوه بر معرفی کتاب اعتیاد و خانواده، درباره عدم صدور مجوز برای انتشار آخرین کتاب مهرانگیز کار در ایران و لاجرم انتشار این کتاب توسط نشر باران سوئد سخن می گوید.)
|
| احساس بی هویتی خلوت گورستان جای امنی بود. زن از دور می دید کسانی دارند کفن و دفن هایی را سامان می دهند و مزاحمی در کار نبود. آسمان آبی به این درجه از کینه و خشم شهادت می داد و سینه اش پر شده بود از خشم و کینه رها شده از درون پر درد این زن.
| مرگ مانکن* فراموش نمیکنم روزی را که چند سانتیمتر به طول دامنهای پشت ویترین فروشگاههای تهران اضافه شد. با چشمهای خودم شاهد بودم، مأموران مسلح وارد فروشگاههای پوشاک زنانه میشدند و با تفنگهایی که به شانه آویخته بودند به پای لخت یک مانکن زن اشاره میکردند و به چهره ترسان صاحب فروشگاه خیره میماندند. آن روز احساس کردم مأمورین مسلح دارند با نوک تیز سلاحهای خود هویت زنانه من را خدشهدار می کنند. به زودی هجوم آنان به فروشگاههای پوشاک زنانه در سطح کشور اثر گذار شد. صاحبان فروشگاهها خشم و نارضایتی خود را از تجاوز به حریم شغلیشان سر مانکنها خالی کردند. آنها را چندی توی انبارها ریختند و در اتاقهای تاریک حبسشان کردند تا دیگر بار با ظواهر تازهای به صحنه بازگردانده شوند. برخورد با مانکنها به من فهماند که میخواهند با هویت جنسی زنان ایرانی خصمانه برخورد کنند. البته عذر و بهانه این بود که هدف حفظ ارزشهای اسلامی و انقلابی است. باور نمیکردم که موفق بشوند. سال 1357 بود. ظرف چند هفته، مانکنها پشت ویترینها با دامنهای بلند ظاهر شدند. ترس در چشمهای بیروحشان دو دو می زد. زنان رهگذر به سرنوشت مانکنها میخندیدند. باکی شان نبود و باور نمیکردند ممکن است به روزگار سیاه آنها بنشینند. زنان رهگذر روی پیاده روها شیک و سرحال میخرامیدند و گاهی برای خنده و تفریح در برابر فروشگاهی میایستادند و تغییرات ناگهانی مانکنها را به تمسخر میگرفتند. میشنیدم که به هم میگفتند: «زورشان به ما نمیرسد. به جان مانکنها افتادهاند.»
|